" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

رهبر معظم انقلاب:
بدانید سر راه، مشکلات خیلی زیاد خواهد بود، توطئه‌‌‌‌‌‌ها خیلی زیاد خواهد بود؛ علیه شماها، علیه این دولت(نهم و دهم)و در باطن علیه این نظام. خیلی فکرها هست، خیلی تلاشها و توطئه‌‌‌‌‌‌ها هست و آماده باشید برای مواجهه‌‌‌‌‌‌ی با انواع و اقسام بدخواهی‌‌‌‌‌‌ها و بددلی‌‌‌‌‌‌ها و بدبینی‌‌‌‌‌‌ها که اثرش هم در بیرون بروز خواهد کرد.

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
رفقای استیضاح

یه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع کرد و با صدای بلند گفت: کی خسته است؟ گفتیم: دشمن! صدا زد: کی ناراضیه؟ بلند گفتیم: دشمن! دوباره با صدای بلند صدا زد: کی سردشه؟ ما هم با صدای بلندتر گفتیم: دشمن! بعدش فرماندمون گفت: خوب دمتون گرم، حالا که سردتون نیست می خواستم بگم که پتو به گردان ما نرسیده!!!


بازنشرها در:

نقل قول

عمارنامه

حرف تو

وبلر

طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت. جوان داد زد : خانوم ! رسید طلاها ! خندید وگفت: من برای دو پسرم هم رسید نگرفتم..

**********************************************************

فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر ببیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را

**********************************************************

نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمین این طرف چمنیه ، بیا این   جا نماز بخوان .»گفت : اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه

********************************************* 

باران خیلی تند می آمد. بهم گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. » با لندروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.

*********************************************

حدود 16 سال داشت. رزمنده ای بسیجی که تازه به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودی موقعیت عقبه لشکر تعیین کرده بودند و بازرسی عبور و مرور خودروها را برعهده داشت

 حاج حسین به اتفاق دو نفر از مسئولان لشکر در حالی که سوار تویوتا بود ، قصد داشت به موقعیت مورد نظر وارد شود ولی دژبان تازه وارد که از روی چهره ، حاجی و همراهانش را نمی شناخت، گفت :  کارت شناسایی

حاج حسین گفت : همراهمان نیست.

دژبان : پس حق ورود ندارید.

یکی از همراهان خواست حاج حسین را معرفی کند اما حاجی با اشاره او را به سکوت فراخواند. اصرار کردند سودی نداشت. دژبان کارت شناسایی می خواست

همراه دیگر حاج حسین که دیگر طاقتش تمام شده بود گفت :طنابو بنداز بریم حوصله نداریم.

دژبان در حالی که اسلحه را به طرف آنها نشانه رفت با لحنی خشن گفت :  بلبل زبونی می کنید؟! زود بیایید پائین دراز بکشید رو زمین ، کمی سینه خیز برید تا با مقررات آشنا شوید. 

حاج حسین با فروتنی خاصی که داشت به همراهان خود آهسته گفت :هر کار می گوید انجام دهید

و از خودرو پیاده شد. همراهان نیز به پیروی از ایشان همین کار را کردند. وقتی که پیاده شدند دژبان متوجه شد یکی از آنها یعنی حاج حسین ، یک دست بیشتر ندارد برای همین گفت : خیلی خب تو سینه خیز نرو اما ده مرتبه بشین و پاشو 

در همین حین مسئول دژبانی که در حال عبور از آن حوالی بود منظره را دید و سراسیمه و پرخاش کنان به طرف دژبانی دوید و گفت :  برو کنار بگذار وارد شوند مگر نمی دانی ایشان فرمانده لشکر هستند؟

با شنیدن این سخن ، حالت بیم و شرمساری شدیدی در چهره دژبان هویدا شد.

حاج حسین بدون آنکه ذره ای ناراحتی در چهره روحانی اش مشاهده شود با تبسمی حق شناسانه دژبان را در آغوش گرفت و بوسه ای از روی مهر بر چهره او زد و گفت :  اتفاقا وظیفه اش را خیلی خوب انجام داد

و پس از سپاسگزاری از دژبان به خاطر حُسن انجام وظیفه ، او را بدرود گفت 

*‌*‌*‌*‌*************************************************

پرسیدم :چگونه می‌شود که شما در این همه نبردهای خونین حتی یک بار موردی پیش نیامده که کمترین خراشی و جراحتی برداری، حال آنکه همیشه درخط مقدّم جبهه‌ای؟

وی در پاسخم گفت: «آن روز که در مکه معظمه در طواف بیت‌ا... الحرام بودم، آن لحظه‌ای که از زیرناودان طلا می‌گذشتم از خدا تقاضا نمودم که مرا از کاروانیان نور و فضیلت باز ندارد و مدال پرافتخار شهادت ارزانیم دارد.  راضی به اسارتم نگردد و مرا از اسارت به دست دژخمیان بعثی در سایه لطف و عنایت خود نگه دارد. تا لحظه شهادت کوچکترین آسیب و زخمی از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدنی سالم و پیکری توانمند در حین نبرد و جدال با شراب گوارای شهادت، به محفل اُنس روم. همسرم! به تو اطمینان می‌دهم که من به آرزوی خود که شهادت در راه خواست خواهم رسید. بدون اینکه قبل از شهادت کمترین آسیبی یا جراحتی متوجّهم گردد

****************************************

در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد ، که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد ، گناهان یک روز او این ها بود:

سجده نماز ظهر طولانی نبود !

زیاد خندیدم !

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد !


 گردآورنده : کانون مهدویت دانشگاه فردوسی مشهد


از شما بیننده گرامی درخواست میگردد

نظرات خود را چه موافق و چه مخالف در مورد هر مطلب نوشته و ارسال نمایید.

ارسال نظر از سوی شما نشانه احساس مسئولیت و تحلیل شما از مطالب وبلاگ میباشد.

لذا منتظر نظرات شما خواهیم بود.

یاعلی

نظرات  (۱۱)

سلام .
ممنون از نگاهتون .
من شما رو لینک کردم .
یا علی
پاسخ:
متشکرم شما نیز لینک شدید.
یاعلی
سلام
با تشکر از ارسال مطلب وبلاگتان به سایت "نقل قول"

مطلب شما با لینک زیر در سایت درج گردید:
http://www.naghleghol.ir/index.php/shohada-2/490-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1

چشم به راه مطالب خوب شما هستیم




سلام

تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتون در "حرف تو"
"
"منتظران واقعی ظهور + داستان هایی از انسان های منتظر واقعی
با آدرس: http://www.harfeto.ir/?q=node/6468 
در این سایت انتشار یافت.
چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
هدیه سایت حرف تو به شما:

""فاطمه علیها السلام ـ در خطبه فدکیه ـ فرمود : کتاب خدا ، بصیرت هایش آشکار است وآیه هایش شفاف وروشن وبرهانی است پیدا وپر جلوه .

یا علی
سلام و درود؛
دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
http://www.ammarname.ir/link/20178
ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
موفق و پیروز باشید .
عمارنامه http://ammarname.ir/—- info@ammarname.ir
یا علی
سلام
مطلب شما در سایت .:. وبلر .:. مجمع وبلاگهای ارزشی استان اردبیل درج شد.
http://weblar.ir/fa/?p=3410
هدیه سایت وبلر:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند: هر کس فاطمه علیها السلام را زیارت کند، مانند این است که مرا زیارت کرده است .
با تشکر،مدیر سایت وبلر
سلام
دست شما درد نکنه
بسیار عالی بود.
پاسخ:
سلام
نظر لطفتان است
یاعلی مدد
salam
matalebeto0n kheili jaleb bod

makhso0san dastane akhari
eltemase 2A
پاسخ:
سلام
یاعلی مدد
سلام در عفاف نامه منعکس شد
۱۴ فروردين ۹۲ ، ۱۶:۳۹ وبلاگ رهبر عشق
با عرض سلام و تسلیت
آدرس وب   "رهبر عشق"   به   www.molay.ir   تغییر یافت.
از شما بزرگوار درخواست میشود،در صورت امکان لینک وبلاگ را به دامنه ذکر شده تغییر دهید.
با تشکر
موفق و سربلند باشید
....
این پیام توسط نرم افزار و به صورت گروهی ارسال شده است.
در صورت اسپم بودن از شما عذر خواهی میکنم.
سلام مطلب جالب بود
شما در لیست پیوندها قرار گرفتید

پاسخ:
سلام
شما نیز همین طور
سلام
با اجازتون از مطالب وبلاگتون کپی می کنم
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم.
درج منبع اختیاری و ضروری (!) است.
یاعلی

ارسال نظر

متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">