" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

رهبر معظم انقلاب:
بدانید سر راه، مشکلات خیلی زیاد خواهد بود، توطئه‌‌‌‌‌‌ها خیلی زیاد خواهد بود؛ علیه شماها، علیه این دولت(نهم و دهم)و در باطن علیه این نظام. خیلی فکرها هست، خیلی تلاشها و توطئه‌‌‌‌‌‌ها هست و آماده باشید برای مواجهه‌‌‌‌‌‌ی با انواع و اقسام بدخواهی‌‌‌‌‌‌ها و بددلی‌‌‌‌‌‌ها و بدبینی‌‌‌‌‌‌ها که اثرش هم در بیرون بروز خواهد کرد.

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
رفقای استیضاح

۳۴ مطلب با موضوع «ارزشی نوشت» ثبت شده است


این روزها اعتیاد به شبکه های اجتماعی به طور فاجعه باری افزایش پیدا کرده، به طوریکه تازه ترین آمار میگه که ایرانیا به اندازه یک شیفت کاری یعنی هشت ساعت در هر روز توی فضای مجازی غرق شدن...


منم مستثنی نیستم و دچار این اعتیادم و میخوام واقعا ترک کنم، چون تاثیر خیلی بدی بر روی زندگیم گذاشته.

تلگرامو میبندی، یادت میفته اینستاگرام رو چک نکردی، اینستاگرام رو میبندی میگی بذار یه سری هم به بازی کلش آو کلنز بزنم، اونو میبندی میگی حتما تلگرام الان یه پیام جدید اومده برام بذار دوباره چک کنم و اینطوری میبینی کل روز رو گوشی دستته و اطرافت رو به کل فراموش کردی ... هعیییی


بازنشر شده در:

حرف تو


۱۰ راه برای دل کندن از شبکه های اجتماعی

نیما انصاری
۱۱ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۱ ۲ نظر

نیما انصاری
۲۹ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۲ ۹ نظر


داخل چادر نشسته بودیم وبا هم شوخی می
 کردیم.یکی از بچه ها گوشه ای نشسته بود وتوفکر فرو رفته بود وبه هیچکی توجه نمی کرد. بعد نیم ساعت گفت : یه سوالی برام پیش اومده ،میخوام از شما بپرسم. بچه ها گفتن بپرس. گفت:سوال من اینه « افضل الساعات » کدوم ساعته؟ 

هرکی یه چیزی گفت یکی گفت بین الطلوعین یکی گفت موقع سحر یکی گفت بعد از نماز واجب و...اما او هرکی جواب میداد با جدیت می گفت: غلطه آی غلطه. 
دیگه کسی نمونده بود جوابی نگفته باشه. بهش گفتیم ما نمی دونیم خودت بگو . گفت : «افضل ساعات ساعتیه که ساخت ایران باشه و روی سیتی زن وساعت های دیگه رو کم کنه». بعدش هم با خنده از چادر رفت بیرون . 

نیما انصاری
۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۳ ۶ نظر
ریخت و پاش معنوی کنید،
با اخلاق و صفات خوب.

اگر کسی مشکلی دارد

دست روی سرش بکشید.

مشکلش را برطرف کنید.

اگر ریخت و پاش کنید خدا زیاد می کند...

اخلاق خوب هم زیاد می شود.

سخاوت و رافت هم زیاد می شود.

هر چه داری ریزش کن.

بعضی مثل پروانه،

 غم های دیگران را از بین می برند.

مرحوم دولابی  رحمه الله علیه


برگرفته شده از zareh.blog.ir
نیما انصاری
۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۲ ۱ نظر

چــــــــادر


معنیش این نیست


که اون دختر عیبی داره و میخواد با چادر پنهونش کنه


چــــــــادر


یعنی من همه ی زیبایی های دنیا را دارم


لطفا نگاهم نکن من و زیبایی هایم متعلق به"یک نفر" است 

نیما انصاری
۱۷ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۰۳ ۵ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خداوند بخشنده مهربان

راوی داستان:

حاج آقا سید حسین مومنی

میگن فرعون قبر کن بوده قبرای خیلی خوبی هم میکنده یه بار گذرش میوفته مصر قبرستونشو آباد میکنه مردم میبینن نه بابا طرف کارش درسته میذارن شهردار و بعد میشه فرماندار و بعد میشه فرمانروا و چه چه چه و آخرشم میگه آی مردم من خدای شمام

چند سالی بود مصر خشکسالی اومده بود مردم جمع میشن میگن بریم پیش فرعون میگن مگه تو نمیگی من خدای شمام حالا خدا بگو بارون بیاد

فرعون چنان اطمینانی داشت که گفت برید فردا سحر میگم بارون بیاد

شب که شد فرعون لباس خدایی شو در اورد لباس بندگی پوشید چسبید به خاک هی گفت خدا من که میدونم تو خدایی ومن بنده تم خدا من که میدونم تو همه کاره ای و من هیچ کاره

خدا من به این مردم قول دادم خدا بازم خدایی کن ونذار آبروم بره

به پهنای صورت اشک میریخت ومیگفت " سبوح قدوس ربنا ورب الملائکه والروح "

سحر که شد چنان بارونی مصر اومد که اونایی ام که شک داشتن که فرعون خداست یقین کردن

موسی پاشد عصبانی رفت کوه طور گفت خدا مسخره کردی؟از یه طرف به من میگی برو با فرعون بجنگ از یه طرف دعاشو مستجاب میکنی

خدا گفت آی موسی سحر نبودی ببینی

نبودی موسی

ندیدی این بنده ام چه زار میزد

نبودی ببینی

هی میگفت

سبوح قدوس ربنا ورب الملائکه والروح

نیما انصاری
۱۷ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۰۱ ۱ نظر

در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.

مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".

فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".

یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".

بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".

سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و
گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".
بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمد بروجردی

نیما انصاری
۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۰۰ ۹ نظر

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː بنویس!

هر چه می خواهی بنویس!

هی بنویس و پاک کن ...

چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پراز علامت و حرف بود.

چروک و خط خطی و کثیف.

جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر, رویش دیده می شد.

کاغذ را گرفت. یک کاغذ سیاه به او داد و گفت: بنویس.

همان هایی که آنجا نوشتی. پاک کن, خط خطی کن ...

دختر گفتː نمی شود استاد, روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی شود!

استاد چادرش را سرکرد و لبخند ملیحی زد. 

نگاه دختر به سیاهی چادر خیره ماند.

نیما انصاری
۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۵۲ ۱۵ نظر

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی
دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

نیما انصاری
۲۵ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۲۳ ۹ نظر

نیما انصاری
۲۵ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۱۲ ۲ نظر