" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

♦☻ |امان از زبان سرخ که سر سبز میدهد بر باد| ☻♦

" استیضاح "

رهبر معظم انقلاب:
بدانید سر راه، مشکلات خیلی زیاد خواهد بود، توطئه‌‌‌‌‌‌ها خیلی زیاد خواهد بود؛ علیه شماها، علیه این دولت(نهم و دهم)و در باطن علیه این نظام. خیلی فکرها هست، خیلی تلاشها و توطئه‌‌‌‌‌‌ها هست و آماده باشید برای مواجهه‌‌‌‌‌‌ی با انواع و اقسام بدخواهی‌‌‌‌‌‌ها و بددلی‌‌‌‌‌‌ها و بدبینی‌‌‌‌‌‌ها که اثرش هم در بیرون بروز خواهد کرد.

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
رفقای استیضاح

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات دفاع مقدس» ثبت شده است



داخل چادر نشسته بودیم وبا هم شوخی می
 کردیم.یکی از بچه ها گوشه ای نشسته بود وتوفکر فرو رفته بود وبه هیچکی توجه نمی کرد. بعد نیم ساعت گفت : یه سوالی برام پیش اومده ،میخوام از شما بپرسم. بچه ها گفتن بپرس. گفت:سوال من اینه « افضل الساعات » کدوم ساعته؟ 

هرکی یه چیزی گفت یکی گفت بین الطلوعین یکی گفت موقع سحر یکی گفت بعد از نماز واجب و...اما او هرکی جواب میداد با جدیت می گفت: غلطه آی غلطه. 
دیگه کسی نمونده بود جوابی نگفته باشه. بهش گفتیم ما نمی دونیم خودت بگو . گفت : «افضل ساعات ساعتیه که ساخت ایران باشه و روی سیتی زن وساعت های دیگه رو کم کنه». بعدش هم با خنده از چادر رفت بیرون . 

نیما انصاری
۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۳ ۶ نظر

در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.

مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".

فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".

یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".

بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".

سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و
گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".
بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمد بروجردی

نیما انصاری
۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۰۰ ۹ نظر